دوشنبه صبح :
زینب:میری کلاس امروز؟
+آره میای؟
_ ساعت 9:30 بیا دنبالم..
رسیدیم و شقایق اومد پیشمون..از خانومِ کهن پرسیدیم کلاس ها کجا برگزار میشه؟
_طبقه ی سوم..
رفتیم طبقه ی سوم..
یکی از کلاس ها فقط پر بود..
در زدیم و آقای محمدی (کسی که برای هلال احمر پیشش ثبت نام کردیم)تو کلاس بود..
_شما بچه های کلاس مَنید؟
+بله به ما گفتن بیایم این کلاس..
_ساعت میدونید چنده؟
+ گفتن ساعت 10 بیاین دیگه..
_کلاس ساعت 9 شروع میشه..
+ببخشید دیگه تکرار نمیشه
نشستیم و به صحبت هاش گوش دادیم..
پسرا هر 1 دقیقه برمیگشتن پشت و نگاه میکردن..
اقای محمدی درباره ی شریان و جریان خون و نب داشت صحبت میکرد..
در ُ زدن و خانومِ کهن بود: بچه های من اینجان؟
منو زینب و شقایق به هم نگاه کردیم:ما رو میگه؟
ز: اینجا مگه کلاسمون نیست؟
ش: خودش گفت طبقه ی سوم
بلند شدیم و رفتیم بیرون..
خ.ک: اونجا چیکار میکردین؟
همه خندمون گرفته بود..واییی یعنی اشتباهی نشسته بودیم؟؟؟
+عععععع شما گفتین بریم اینجا دیگه کلاس دیگه ای نبود..
_اونجا فوریت های پزشکی بود نه کمک های اولیه..
ش:عععع پس چندتا از بچه ها هم اونجان کِ
خ.ک:برو بگو بیان..
+ 8نفر با اعتماد به نفس کامل اون داخل نشسته بودن؟خب مگه ندیدن ما اومدیم بیرون؟ :)))))))
خلاصه با آقای صفری(از عو های هلال احمر و اورژانس) آشنا شدیم و شروع کرد درمورد کمک های اولیه صحبت کردن..
وسط های کلاس سادات هم اومد..
بعد از 2ساعت کلاس و تحویل گرفتن جزوه ها اومدیم بیرون..
منو زینب و سادات به سمت خونه حرکت کردیم ..
رفتیم بازار و زینب کلاه خرید ..
مامان و خاله زنبن رو دیدیم..
خواستیم بریم فالوده بخوریم که فاطمه سادات گفت من دیرم شده برم خونه..
منو زینب رفتیم ولی رشته ها اماده نبود :((((((
مبور شدیم طالبی بستنی بخوریم..
بعد از یخ کردن زیر کولر و خوردن طالبی بستنی سرددد شدیم و اومدیم بیرون..
هرکدوم سمت خونه هامون حرکت کردیم و بآآآآآآآآی بآآآآآآآآآآیییی :))

دوشنبه بعد از ظهر:
ساعت 4:30 رفتم آموزشگآه آرایشگری برای بافت مو..
معلم اومد و سه تا مدل شینیون و بافت مو یاد داشد که مث همیشه منم مدل بودم..
کوثر اومد..
ملینا رو دیدم..
مبینا که مثل همیشه بود..
سادات آخرین نفر بود..
کثل همیشه با شوخی و خنده کلاس گذشت که خآنوم ع گفت هفته بعد دوشنبه آخرین جلسه ست..
ما هم همه پکر شدیم و کلی باهاش حرف زدیم و بروز دلتنگی و اینا..
اومدیم بیرون بالاخره و این مغازه و اون مغازه رفتیم چرخیدیم تا برسیم خونههههههه
الانم که اینجآم..
اینو نداجون (کسی ک پیشش کلاس خیاطی میریم) رو موهام تمرین کرد کلیک
آخه یکی نیست بگه خبر بده میخوای عکس بگیری دیگع :( رفع خستگی میکردم اینجا (دستامو کشیدم جلو)