امیر عظیمی میگه :
دیوانع ام از دست خودم سیر شدم.. با هرکس همنام تو درگیر شدم ..
و من میگردم تو ذهنم و قفسه هارو بالا پایین میکنم..
دونه دونه کمدهارو باز میکنم و
تو تک تک کشوهاش دنبال این متن میگردم..
کجاست؟کجا گوش دادم؟کجا دارمش؟
پیدا نمیکنم..
گوشیمو براش میدارم و از سر بیکاری سری به پوشه ی عکس ها میزنم..
بعضی هاشان را پاک..ویرایش میکنم و لبخند میزنم..
امیر عظیمی نمیدانم برای بار چندم است ک میخواند اما میدانم ک
دوباره به همان تیکه رسید و باز هم فکر و فکر و فکر ..
اودوباره شروع به خواندن میکند و من چشمم به عکس روبه رویم است..
عکسی ک در ان نوشته :
دیوانه ام از دست خودم سیر شدم..
با هرکس همنام تو درگیر شدم..
ای تف به جهان تا ابد غمبودن..
ای مرگ براین ساعت بی هم بودن..
یادش همه جاهست،خودش نوش شما..
ای ننگ براو،مرگ بر آغوش شما..
برچسب:
نویسنده: اشکان حیدریان