وقتی خوندم ک نوشته بود اشک های تنهاییمُ پاک کردم و اینکه تنها رفته بود دکتر
با خودم گفتم تا همونجاشم خیلی قوی برخورد کردی..
منم رفتم دکتر اما فرقم با اون تو این بود ک یه کوه همراهم بود..
کوهِ من پیشم نبود در عین بودن..
آشنا بود ولی غریب بود برام..
کوهِ من حکم یه تکیه گاه نداشت واسم و نتونستم سرمُ بذارن رو شونش..
خودم تنها رفتم برای تزریقات و معاینه و اون فقط نظاره گر بود..
شکستم تو حصارِ تنهایی ولی به روم نیاوردم..
بغض تو گلوم تکه تکه شد وقتی زل زدمتو چشماش ولی نفهمید..
منم اشک های تنهاییمو پاک کردم امروز..
و با خودم گفتم تا همینجاشم خیلی قوی برخورد کردم..
گفته بودم ک هنوز مونده تا برسمبه منِ قویِ ایده آل؟
من هنوز نرسیدم،
هنوز مونده..

برچسب:
نویسنده: اشکان حیدریان