آرآم آرآم بغلم میکند..
آرآم تر از آن بلندم میکند و..
روی پآیش مینشآند مرآ..
دلم غنج میرود..
نگآهش میکنم..
_ آروومم کآری نکن که کآری کنم و به غلط کردن بیوفتم..
گر میگیرم..
خودم رآ به کوچه علی چپ میزنم:مگهـ من چیکآر کردم؟
_ من که تورو نشنآسم امید نیستم دِلبَرَم..
+ تو که امید نیستی..همه کَسِ منــی..
مرآ به خود میفشآرد و چقدر دلم برآی این احسآسآتش ضعف میرود..
گردنش رآ میبوسم:مرسی که هستی..♥

دردم از یآر است و درمآن نیزهم ... دل فدآی او شد و جآن نیز هم
کلآفه شدم..
رفتم کنآر پنجره..
بآزش کردم..
نفس عمیقی کشیدم..
به آسمون نگآه کردم..
سکوت بود و سکوت..
سیآهی و تآریکی..
چندتآ ستآرع به زیبآیی خودنمآیی میکردند..
بهم چشمک میزدند و درخشندگیشون رو به رخ میکشیدند..
به رخ شب..
به رخ تآریکی..
مـــــــــــــــآه..
مآه هم زیبآ بود..
دستآمو لب پنجره گذآشتم و به جلو خم شدم..
آه بی صدآیی کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:
" عشق یعنی خون دل یعنی جفـآ
عشق یعنی دردودل یعنی صفـآ
عشق یعنی یک شهآب و یک سرآب
عشق یعنی یک سلآم و یک جوآب
عشق یعنی یک نگآه و یک نیآز
عشق یعنی عآلمـی رآز و نیآز "
برچسب:
نویسنده: اشکان حیدریان