برای جغرافیا خیلی خوندم..
ترم اول شدم 15..ولی این ترم میخواستم مطمئن بشم که 20 واسه خودمِ :)
با لب خندون و کلی حس خوب بدو بدو رفتم مدرسه..
کوچه خلوت بود تا میتونستم میدووئیدم بعدش که یه آدم میدیدم آروم و خانومانه راه میرفتم..آدم رو رد میکردم باز مثل یه موجود با موهای خوشگل میدوئیدم :)
بالاخره رسیدم مدرسه..
رفتیم داخل کلاسی که همیشه امتحان میدادیم..
تو همون لحظه ورودمون بادی که اط طرف دریا میومد خورد به صورتمون..
شدتش زیاد بود و خیلی خنک..
دریا..
آبی تر از روزای دیگه بود..
اونم داشت بهم لبخند میزد..
مثل گنجشکایی ک تو راهم بهشون برخورد کردم و صداشون همه جارو پر کرده بود..
مثل درخت هآیی که سبز بودنشون رو به رخ تمآمِ عآلم میکشوندن..
مثل آفتآبی که با شدت نورِش داشت تشویقم میکرد که آفریـــن سریع تر بدو امروز روزِ توإ :))
جوآب هآی امتحانُ خیلی خــــــــــوب و تندتند نوشتم..
دورُ برَمُ نگاه کردم...یاااا خدااااا اینا چرا قیافه هاشون اینشکلیه؟
بچه ها منتظر تقلب بودن..منو فاطی شروع کردیم تقلب دادن..
از جلسه اومدیم بیرون..
رو صندلیِ بیرون مدرسه با بچه نشستیم و همدیگرُ نگا میکردیم و حرف میزدیم..
+ سوگنددددد نسریننننن هلال احمر نمیخواین برین؟
_چرا چرا کجا بریم ثبت نام؟
با شقایق و سوگند و نسرین و معصومه رفتیم هلال احمر برای ثبت نآم..
بعد از دادنِ شماره و اسم نوشتن دوباره برگشتیم مدرسه..
بابام از مدرسه اومد بیرون و منم تند تند بپه هارو بغل کردم و روبوسی و کلی ابراز دلتنگی بالاخره دل کندم..
بععلهههههههه مدرسه تموم شددددددددددددد
وَ
میتِرِکونیم تآبِستونُ 
برچسب:
نویسنده: اشکان حیدریان