در جلسه امتحآن عشق..
من مآنده ام و یک برگه سفید..
و یک دنیآ حرف نآگفتنی و یک بغل تنهآیی و دلتنگی..
دردِدلِ من در این کآغذ کوچک جآ نمیشود..
در این سکوت بغض آلود..
قطره کوچکی هوس سرسره بآزی می کند..
و برگه سفیدم عآشقآنه آن قطره رآ به آغوش بکشد..
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگه ام کنآر آن قطره یک قلب کوچک میکشم..
وقت تمآم است..
" برگه هآ بآلــآ "

به سلـآمتی پسری که رفیقش بهش گفت:
اونور رو ببین..
گفت:نه من به عشقم قول دآدم چشم چرونی نکنم..
دوستش گفت:نه رفیق ببین اون کیه بآ عشقت؟
برچسب:
نویسنده: اشکان حیدریان